تبليغاتX
یه کاغذ دیواری دوست داشتنی

ميخوام فكر كنم كه چرا ؟؟؟؟

 كاش يكي پيدا ميشد و باورم ميكرد . گمان نميكنم !!!!ا

 من يك چيزيم شده آمده ام تا بگم كه ديگر چيزي براي گفتن ندارم و حرفي براي نوشتن، آمده ام كه بگويم ديگر نمينويسم
اين هفته خيلي سخت گذشت ولي هر چي بود تموم شد انگار يه بار سنگيني رو از دوشم برداشتن حالامثل همیشه بی خیال همه چيز شده ام ، ظاهرا كه همه چيز دوباره آروم شده..مثه هميشه چيزي انگار كسي درون گوشم چيزي زمزمه ميكند بيخوابي اين روزا و شبا امانم رو بريده ، چشاي قرمز و متورم نشاني از ظاهر نا متناسب من در اين روزهاست سعي ميكنم خودمو جمع و جور كنم ميخوام مثه هميشه بي اعتنا باشم و راه خودمو ادامه بدم عصر كه ميشه دستمو تو كيفم ميكنم بعد يه ليوان آب ، اينا دغدغه اين روزهام هستن و دوباره بيخوابي شبها و كشيدن ممتد سيگار ، دارم به خودم شك ميكنم كه چطور بين اين همه چيز فقط اون ميتونه منو آروم كنه منو در خودم فرو ميبره از همه چيز به سادگي ميگذرم و شايد بهتر هست بگويم چيزي نميبينم و نميشنوم. در عجبم كه هيچ چيزي ديگر مرا راضي نمكيند آرزو ميكنم كه تنوع خواسته هاي فراموش شده ام باخوندن چند تا كتاب فلسفي يا معنوي  دوباره برگردد ميدانم كه در زير اين كلمات گم شده ام. دارم خودمو ميبينم جوانكي كم و بيش ساده و نگران كه نگاهش منو ياد بچه هاي ... ميندازه دارم بچه گانه تر از آنچي كه هست فكر ميكنم زندگي ميكنم چشمهايم انگار سالهاست به فراموشي سپرده شده و هيچ ادايي ندارد. من كيم ....منتظر كسي هستم كه دلم را زير لرزش خفيف و سكر آور نگاهش ببرد به كجا نمي دانم تا ميخوام بهش فكر كنم كه چرا و چرا ~~~~صدايم در مي آيد و من ميفهمم كه به آخر رسيده ام گمان نميكنم بتونم ادامه بدم من خودم و همه اونايي كه دوستشان داشتم رو از ياد بردم همچنين متقابلا آنها نيز منو از ياد بردن

امروز ميرم شمال، با خاطره ي آشفته دارم به خونه بر ميگردم نميدونم چرا اين همه حرف ميزنم و هيچ كدامشون حرف حساب نيستن يادم بمونه يه روزي هم براي گرفتن اونچي كه به حق هست بتونم حرف بزنمدرون اين مني كه دارم اين چيزها رو مينويسم كسي هست كه در شادي و شور پنهانش شبيه هيچ يك از آدمها نيست گهگاهي حسزتش رو ميخورم كه منم بتونم مثه همه باشم و اين همه حرفهاي تلخ نزنم هرگز  فكر نميكردم كه بخوام روزي اين حرف ها رو توي اين صفحه مجازي بريزم نميدونم كارم درست بوده يا نه ولي ميتونم تشخيص بدم كه براي تو  نا خوشايند بود ولي ديگه مهم نيست روزي براي يك دليل بچه گانه خواستي كه بري و من هم راه رو برات باز گذاشتم حس خوبي نيست يعني حسي خوبي ندارم كه الان دارم اين چيزها رو مينويسم شايد اگر بودي اين آخرين پست نبود چيزهايي ميگم و شماها ميخونين من دردهامو اينجا نوشتم در تيررس چشمهاي هزاران آدم درد مند و بي درد بذار بخونن بذر اعترافهايم رو بخونن من در برابر طغيان تو كوتاه اومدم من خودمو ميشكنم تا دوباره ساخته بشم چون كه گاهي براي ساخته شدن بايد ويران شد ميدوني جسارت ميخواد همه حرفاتو بزني بي ترس از شناخته شدن بي ترس از اينكه كسي باشه كه بخونه تو رو هر چند كه آشنا باشه پس من مينويسم و تو بلند بلند بخون كاش متوجه ميشدي كه ميخوام چي بگم
ظهر ميرم شمال  و  عصر  ، رو به غروب خورشيد ميشينم تا هواي خنك اونجا رو استشمام ميكنم شايد باران بباره و من از بوي خاك لبريز بشم شايد امشب دوباره خواب رنگي ببينم شايد هنوزم هم بتوان ، چشم براه بود شايد هنوزم بتونم خودم پيدا كنم شايد بتونم خودمو زير و رو كنم شايد دوباره دلم خواست كه بنويسم من ميون اين همه آدم و ماشين گم شده ام ميخوام دوباره برگردم به سكوت سالهاي دورم جايي كه خودمو ميان واژه ها پيدا كردم

در اينجا دوستاني دارم كه برايم از همه چيز با ارزشترن و ميتوانم  از فاصله دور از بين اين همه ديوار با تمام وجود و حقيقتشان دوست بدارم شايد بتونم رو شونه اشون تكيه كنم و براشون از بي ساماني خودم بگم و شايد باورتان نشود و شايد در تصورتان هم نيايد نميدونم چطور دلم مياد كه شما ها رو تنها بگذارم و برم و برم پي خودم اما مطمئن باشين كه هميشه بيادتون هستم بايد دوباره زاده شوم من روزهاست كه بغض كرده ام و بيقرار شده ام اي كاش كسي مرا به چيزي دخيل ميبست دارم ميرم من سالهاست كه گم شده ام بايد برم تا جاري شوم بايد دوباره راهي شوم. دارم ميرم اما نگرانم اميدوارم هر جا كه باشين موفق باشين اي كاش ميتونستم  در جايي به يك چيزي ساده تعارفتان كنم .در پايان از اينكه با حوصله تمام منو خوندين بي نهايت سپاسگذارم خوشحالم كه اينقدر به شما ها نزديك بودم كه ميتونستم حرفامو بي دغدغه اينجا بگم و حرفاتون بشنوم همينجايي كه ساده ترين واژه هاي دوستي(اعتماد) رو به هم ارمغان بخشيديم اي كاش از هم ميپرسيديم كه چي رو دوست داريم كدوم شهر كدوم رنگ كدوم كتاب كدوم شعر . كدوم ....  خوبه ميدونيم كجاي اين خاك غريب هستيم قلبمون كجاي اين خاك ميتپه .من از ديار باران بودم  . ميخوام بدونين وقتي اينا رو ميخونين ساعتهاست از كوچه و پس كوچه هاي شهر دور شده ام و شايد طراوت قطرات باران گونه هايم رو نوازش ميكنن . و من دارم الان آخرين واژه هايم رو ميگويم. چون كه ماها خواسته ايم دلتنگيهاي مونو تو همين سطرها  بنويسيم . با اين همه خدا رو چي ديد ي شايد دوباره برگشتم براي آخرين بار ، چرا كه فعلن تو سراشيبي سقوطم

.. نوشت : من ميروم تا از لهجه تلخم دلگير نشين. من اينجا چيز زيادي ننوشتم فقط از من نوشتم و از او ولي نه از قلم نوشتم نه از انسان و نه از ........ من ميرم چونكه ميخوام بهتر از هميشه باشم بيشتر از هميشه تلاش كنم به خودم و به زندگيم سر و سامان بدم و براي رسيدن به اونچي كه ميخوام شرايط بهتري فراهم كنم اميدوارم كه تاثير گذار بوده باشم حتي به اندازه يك كلمه به اندازه يك جمله يا يك حرف، ميرم چون بايد بيشتر بخوانم بيشتر بشنوم و ياد بگيرم ، چون كه ديگه نميخوام صداي مرگ ، صداي دروغ و صداي تنهايي رو بشنوم و زندگي ادامه دارد.

پايان نوشت : من گم ميشوم و كسي پيدايم نخواهد كرد.

+ نوشته شده توسط سام در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 و ساعت 7:0 |

الان داري هي دور و دورتر از ما ميشوي و شايد هم ما بهت هي نزديك و نزديكتر ، دو ساله ديگه هم گذشت از نخستين باري كه براي هميشه تركمان كردي فکر کنم حالا دو ساله كه از پيشمون رفتي و من دارم دوباره برايت مينويسم همه چيز از اون ارديبهشت لعنتي شروع شد از اون عصر لعنتي كه براي هميشه تركمان كردي و من دارم پرسه ميزنم توي روياهاي من و تو ، دارم اعتراف ميكنم كه تا فرداي اون روز منتظرت بودم منتظركسي كه چشمهايم به ديدارش روشن شود بيشتر از هر روزي بي تابت بودم حتي بي تاب تر از دوران كوكي من و تو؛ وقتي گوشيم زنگ خورد فكر كردم دارم خواب ميبينم نشستم براي لحظه اي از خوابي كه نداشتم بيدار شدم چشمهاي بيقرارم تازه آراميده بودن. يه سيگاري كشيدم دوباره دراز كشيدم باورم نميشد تو فكر من نميگنجيد ، باور كن فكر ميكردم خواب ميبينم ولي وقتي صبح دوباره زنگ زدن تمام تنم لرزيد اومدم سمتت ولي چقدر دير ؛ چقدر دير؛!!! از هميشه ديرتر!!!!، بيقراريهايمان رو قبلتر بهت گفتم دلم بيشتر از هميشه ميخواهد دوباره در آغوشم باشي و من سر مست تر از هميشه مهربانيم رو برايت بريزم ، اما من خواب ماندم ومهرباني و لبخندت براي هميشه پر كشيد و حالا همه ما مثه كسايي كه از اوج سقوط كرده اند گهگاهي در يك عصر دلگير با شوق بسويت مي آييم ولي غافل از اينكه تو سالهاست آنجا خفته اي،الان تهرانم در چند كيلومتري سالهاي دور تو ،از كوچه و پس كوچه هايتان كه ميگذرم دوباره يادت رو ميكنم واسه همين ديگه دلم نمي ياد خونتون بيام فكر ميكنم چه خوب شد كه اون شب تو رو هم با خودمان برديم.حالا تو رفته اي و ما خسته تر از هر زماني بسوينت مي آييم و درمانده تر      ا زهميشه از پيشت بر ميگرديم نميدونم كي نميدونم تو دوباره خواهي اومد يا ما بسويت مي آييم ولي فقط ميدونم دوباره جايي همديگرو در آغوش مي گيريم.

پي نوشت : دارم دوباره بر ميخيزم و زخم هاي اين جسم و روح خسته ام رو با لبخندي كتمان ميكنم و منتظر روزهاي نيامده كه با آغوشي باز پذيرايشان شوم.

 پي نوشت 1 : حالا من ،حالا من جز  چند خاطره كه از روزهاي قبل برايمان مانده چيزي ندارم ، فقط گاهي دلتنگيهايم رو در خاموشي اين زمان بروي اين صفحه مجازي ميريزم و گاهي هم چشمان دوستاني مهربان كه ناگفته هايم رو ميخونند ولي چيز زيادي ازش سر در نمي يارند ولي من حرفهايم رو اينجا ميزنم بي پرواتر از هميشه و شماها نا خود آگاه لمسشان ميكنين و گاهي هم از روي شانه هايم برشان ميدارين. چرا كه با دردهاي غريب من آشنايي دارن.

پي نوشت 2 : آخر هفته ميرم شمال ، دارم بهت نزديك ميشم ، به تو كه صداي بي قراريهايم رو بيشتر از همه و نزديكتر از همه لمسشان كردي خوشحالم كه دوباره در آغوشت ميگيرم جايي كه در نظرم مامن ترين جاي دنياست . بايد برم دوباره دارم ميرم به جايي كه به خدا نزديكترم جايي از زمين كه وقتي اونجام خستگي اين روزها رو از تنم بيرون ميبره

+ نوشته شده توسط سام در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 و ساعت 10:9 |

الان یعنی امشب عقربه های ساعت روی 23 بعد از ظهر موندن
مهمترین چیزی که اینجا برایم اهمیت داره شخصیتت شماست و اهمیتی که بین ما و رابطه ای هست که وجود داره و تمام نوشته هایی رو که مینویسم نوعا زندگینامه من هست به عبارتی دیگر تجزیه وتحلیل روزهایم بوده و اگه میخواین گذشته منو بدونین و اینکه چطور بوده کافیه پست های قبلی رو بخونین چیزی که کمترین ترس رو از اون دارم این هست که صبح روی تخت ببینن بی حس و بی حرکت رو تخت دراز کشیدم بی هیچ ترسی، این ارزوی همیشگیه منه اینبار میخوام از شماها بگم از اولین کسی که منو به اینجا اورد از علیرضای عزیز ازش ممنونم که منو به این دنیای مجازی اورد گاهی متنی رو میخونی که نویسنده حق مطلب رو بخوبی ادا کرده و باید برای درک و درستیش اونو تا آخر بخونی مثه همه دوستایی که هستن نتیجه زندگی من این هست که آزاد هستم و دلیلی برای نگرانی  آیندم ندارم من معتقد به این هستم که نوشته های شما از هر جهت در ایجاد بهتر زندگی کردن من نوعی نقش داشته به همان اندازه که من بر نوشته هام نقش دارم میخواهم بر این واقعیت شما هم صحه بگذارین نمیخوام ظاهر سازی کنم چون که همه اینها رو با ادعا میگم من نمیتونم بگم آنچه هستم فقط نتیجه نوشته هانون هست اما میتونم اعتراف کنم که از برخی نوشته هاتون رشد کردم برای من بعضی هاتون به عنوان دوست ، مشاور و بعضی ها هم همراه همیشگی هستین و من گاها تشویق همدردیتان رو بی تردید میپذیرفتم یا وقتی که ارزشم رو بیادم می آوردین.............................

+ نوشته شده توسط سام در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 و ساعت 0:0 |

بعضي موقع ها كه دارم اين ور و اونور ميرم بي دليل نگاهم با بعضي ها يكي ميشه به قولي چشم تو چشم ميشيم گاها قيافه هايي هستن كه به نظرم آشنا ميان ، در اينجور مواقع من سعي ميكنم روي بر نگردونم ازشون ؛ چند ثانيه نگاه و بعد يه لبخند ؛ شايد همين چند لحظه سختي همه ي اون لحظه هايي كه تو روحمون موج ميزنه ،و يا سردي روزهاي برفي و يا بي طاقتي روزهاي آفتابي رو و يا تنشهاي روزمرگيمون رواز بين ببره حتي به اندازه همون چند ثانيه ؛ بعضي ها سراسيمه  روي بر ميگردونن ، بعضي ها هم با چشماني خيره رد پاي بيقراريت رو دنبال ميكنن جداي از اينكه در اون لحظه دارن فرو ميريزن بعد هر كدوم راه خودمونو ميريم .

هنوز هم كه هنوزه من به خودم شك دارم به گمانم چيزي از اضطرابم كم نشده فكر كنم خودمو فراموش كردم نميدونم كجا مونده ام فقط احساس ميكنم نميتونم.ولي با همه ي اينها هنوز مغرورتر از آن هستم كه نتونم روي پاي خودم بمونم هنوز هم  غرورم اجازه زانو زدن بهم نميده ؛  از روزها قبلتر از الان پسركي  داشت آرام آرام حتي پياده هاي خانه اش رو از ياد ميبرد

+ نوشته شده توسط سام در چهارشنبه سی ام فروردین 1391 و ساعت 16:20 |

دیروز بعداز مدتها رفتم پیش دوستم یه جورایی هم بعد مدتها رفتم دانشگاه بعدش رفتیم فوتبال،زدن پامو داغون کردن حالا باید یه چند وقت لنگ بزنم . بعدش رفتیم خوابگاهشون منم خسته، فقط خوابیدم.صبح زود پاشدم از لابلای درختان که تازه دارن نفس میکشن گذشتم دیدن دانشجویان ناخود آگاه منو یاد خودم انداخت یه حس عجیبی داشتم چیزی که نتونستم راحت با خودم کنار بیام گذشتمو تجسم کردم و سختی همه سالهایی که باهاشون کنار اومدم همه ی سالهای سردی و بیروحی که منوبه اینجا واداشته، من راهو اشتباهی اومدم و واسه همینه که زمین گیر شدم .چند ساعتیه که از خواب بیدار شدم و چشم دوختم به صفحه مانیتور و حسابهایی که باید دوباره براشون سند اصلاحی بزنم.از امروز تا آخر اردیبهشت میخوام بیقراریم رو دنبال کنم و از فلسفه همه این سالهای بی سر و ته و درد ناک از این همه دربه دری رها شم میخواهم مقاومت کنم چون که هنوز هم به خودم شک دارم که چرا من نتوستم . از شادی اون روزها چیزی در چهره ام نمونده نمیدونم دقیقا کجا موندم ولی میدونم هر جای زندگی که هستم خودمو فراموش کردم به گمانم خودمو اشتباهی دیدم نمیدونم شاید و شاید هم نه..

اندیشه هام از روبروی من میگذرند کوتاه تر از ثانیه ها و من هنوز بیخوابی اون شبها رو بیاد دارم بنظر من فقط حالا باید فقط خفه شم و چیزی نگم مثه همه سالهای کودکیم که در سکوت بودم لهجه روستایی ام هنوز هم تو صدای من هست چیزی که عمیقن دوسش دارم حتی بدون اینکه کلمه رو بزبون بیارم همه خاطرات من با هم در آمیخته شدن و از کنار هم میگذرن و من فقط دنباله روشون هستم حالا من موندم و این شهر و آدما و بیشتر از همه ماشینها ، همه اینها چیزهایی هستند که بی تفاوت از کنار هم رد میشیم . چقدر دلم برای خودم تنگ میشه چقدر این خیابان های کوتاه و بلند و طی میکنم اما همشون بیهوده هست چون که همشون بن بستن و تو در انتهای همشون مانده ای

الان حوالی ظهر هست و من دارم از این کسالت لعنتی بیشتر از همیشه رنج میبرم ، همه چیز تموم میشه بی تابی های من و ........ تو

پی نوشت : ازت ممنونم بخاطر اینکه به من فهماندی خودمو بهتر بشناسم و ارزش حرفامو بهتر بدونم

پی نوشت 2 : از همه کسایی با حوصله ،آشفتگی منو هم میخونن بینهایت متشکرم

پی نوشت 3 : دلم میخواد همه ی حرفای دلتونو بی دغدغه بگین

+ نوشته شده توسط سام در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 و ساعت 12:26 |
دانلود آهنگ تو بی نهایت شب رو شادمهر کلیک کنین

شادمهر

+ نوشته شده توسط سام در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 و ساعت 10:12 |

نمیدونم چرا امروز دلم راضی نمیشد که بنویسم نمی دانم چرا !!!!!دلیلشو نمیدونم ولی انگشتانم دوباره کلیدهای کیبرد رو میخواست که دوباره داستانهای پیدا و پنهانمو برات بنویسه نمیدونم چقدر برات غریب شده ام نمیدونم چقدر ازت دور شده ام ولی یه چیزی رو میخوایم بدونی نمیخوام اونقدر برات غریبه باشم که نتونی بین این همه آدمهایی که هر روز با طلوع و غروب خورشید میبینیشون نتونی تشخیصم بدی میخوام جایی داشته باشم جایی که حتی در بیگانه ترین لحظاتت بیادم باشی نمیدونم تصور تو از تنهایی من و این کلمات چی هست ولی میخوام درون همون چشمانی که همیشه نگران بی صداقتی این مردم زمونه هست نقشی در شون داشته باشم و فکری درون ذهنت برا ی دوباره با هم بودنمان من از تو دورم بگذار دوباره بروی شانه هایت آرام بگیرم به شوق شکوهمند ی اولین دیدارمان و بیقراری اولین ملاقاتمان ،من دارم هر روز کوچکترمیشوم و تنهایی من هر روز بزرگتر از همیشه ، من دور از تو نشسته ام نه اینکه خسته و درمانده باشم واسه این که اینبار جایی برای رفتن ندارم میان این چا ر دیواری و بی آب و آفتاب ایستاده ام وقت تنگ هست دوباره برگرد . من درون صبوری ذهنم دنبالت میچرخم میخوام کسی پیدا بشه که بتونه نقش منو در ذهنت مثه همون روز اول بزنه خدا رو چه دیدی شاید روزی فکری برای بی سر و سامانی من بکنه ، شاید دوباره به روزهای اولیه آشناییمان برگشتیم به چیزای زیبایی که داشت در تو و من شکوفه میزد بیا به دنیای خوب و ساده ی مان برگردیم ، به دنیای ساده ای که دور از چشم همه بتونیم به خوشبختی برسیم وقتی باشی همه چیز عالیست من ناگریز به نوشتنم چون که میدونم اینجا حداقل منو میخونی و من کلمات رو ازدرون ذهن متلاشی شده ام با شور و شوق بروی کلیدها میچرخانم تا جانی دوباره بگیرند وقتی با حروف و کلمات ساده ای تو را صادقانه میخوانم.

پی نوشت : انگارمن سالهاست که از چشم تو افتاده ام و تو همچنان بیخیال دستت را دراز نمیکنی تا مرا از زمین برداری

پی نوشت 2 : میخوام چشم بپوشی بخاطر سادگی ام

پی نوشت 3 : میخواهم یک نفر منو ببره زیر باران

پی نوشت 4 : بگدار آخر نوشته هام رو خودت بنویسی اونجور که میخوای

پی نوشت 5 : .......................

 

+ نوشته شده توسط سام در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 و ساعت 21:38 |

شاید برای لحظه ای سکوت کردم ولی ساعتها شکستم!
سخته وقتی به کسی داری فک میکنی و بعد مدت کمی می فهمی اشتباه بزرگی کردی...
وقتی هراسون التماس میکردم بهم بگو که ... و تو بی دلیل به لحظه ها می کشوندی...لحظه هایی که من توی اون 4دیواری لحظه لحظه میمردم...لحظه هایی که جرات بستن چشمامو نداشتم چون میدونستم اشکام امونم نمیدن...بخاطر دلی که ساده باور کرد....شاید به نظر اومد خیلی راحت گذشتم ولی نه...یادآوریش واسم عذابه!خیلی از شبا چشامو بستم و گفتم خدایا دلمو نگه دار...نذار ...
حالا مصمم تر شدم روی خواسته هام...حالا دیگه دلمم نمی خواد باور کنه...

یادمه شبی تا سپیده صبح بخاطر سادگی دلم اشک ریختم و حالا جوابش...؟
فقط سکوت

+ نوشته شده توسط سام در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 و ساعت 22:24 |

دوباره روزهایی رسیده که میتونم با خودم تنها باشم چند وقتی بود که از درس رها بودم ولی دوباره شروع کردم به خوندن و الان دستانم به شوق دل تنهام روی کلیدهای کیبورد میلغزند و واژه هایی رو که تو ذهنم همانند پرندهای سرگردان میچرخیدند روی صفحه  ورد تایپ میکنند . با هر کلمه و جمله ای که مینویسنم یاد خاطره های روزهای قشنگی که رو با همزبانی و همدلی مان بود رو به تصویر میکشند خونه ساکت و آرومه همه چیز روبراهه البته تو خونه !!!!!  

فکر کنم یه خورده ضعیف شدم از واقعیت ها فاصله گرفتم ولی اینها رو بحساب سادگیم میذارم تا حساب زندگی دوباره دستم بیاد.روحم جامونده در مه صبحگاهی سپیده دم بهار خونمون جایی که الان هم باران هست و هم آفتاب و هم رنگین کمان ، ولی اینجا بارون هم  بی نشانه  میاد، نفس کشیدن تو اینجا به سختیست واسه همین دلتنگی خودم رو نمیتونم به دشت ،صحرا یا بیابان ببرم پس همه چیزو اینجا مینویسم تا سنگینی فاصله هارو رو دوش این وبلاگ بذارم .

پی نوشت ۱ : حالا جز چند خاطره که یادآور سنگینی سکوت اون لحظه هایمان بود چیزی ندارم یادم میاد به چه شوقی خودمو بهت رسوندم ،باید همه چیزو بهت میگفتم باید برایت میگفتم حالا که شنیدی میخوام بدونی خود من در اون قضیه هیچی نبودم من هیچ نقشی نداشتم جز .......

پی نوشت ۲ :من اون روز تنها نشستم و فقط سکوت کردم بغضهامو فرو کردم و با چشمانی که از فرط خستگی تنها برایت پلکهایش رو تکون داد چیزی برای گفتن نداشتم کلامی برای گفتن نبود چون که تو منو محاکمه کردی و بلد بودی که چگونه با سکوت به من بفهمانی

پی نوشت 3: فکر کنم اون روز حالم از الان بهتر بود نگاهی به زخمهام کردم دلم لرزید چیزی نگفتم فقط سری تکون دادم اما مغرورتر از اون بودم که به روی خودم بیارم ولی حالا چی !!!!!!!!!!!!! فقط یادمه به خودم گفتم داری چیکار میکنی با خودت و اون ، گذاشتم بری بسوی بخت خودت ، بهت گفتم به این سادگی دست بر دار نیستم ولی دوباره یادم اومد که منی که در تو گم شده بودم یه چیز دیگه هم بهت گفته بودم .....که من از سردی نگاه دیگران متنفرم نمیدونم یادت هست !!!!!!!

پی نوشت 4 :مدتها بعد چشمون بیقرارتو به آسمان میدوزی و من دنبال ردپایی از مه و باران خواهم گشت.

پی نوشت 5 :این چند روز روی نیمتکهای سنگی پارک دانشجو مینشینم دوباره گر میگرم سیگاری میگیرانم ، چقدر چهره ام در خود فرو میرود.چقدر سیگار به دستانم می آید!!!!!!!!

دلنوشت : هر روز صبح خودم مشتاقتر از همیشه پا میشم ، بیشتر از همه چیز نگران اینم که به اتوبوس برسم از مترو بدم میاد . اما هر از گاهی سوار میشم

لازم است کسی مرا از غریبگی این روزها بگیره کسی که حواسش به من نیست دوباره اهلی ام کن مادر دوباره صدایم کن، من بزرگ شدم اما دنیای روزمرگی مرا با خود برد.

پشت این نقاب هیچکس نیست جز خودم که دارم از خودم میگم فردا کلی کار دارم

+ نوشته شده توسط سام در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 و ساعت 21:17 |

امروز صبحی که رفتم سر کار اولین کاری که کردم رفتم دارایی ، از شانس خوبم سر ممیز هم بود . یکی از حسابهامون ایراد داشت یه خورده توضیح دادم البته اشتباه از حسابدار خودمون بود. سرشو به علامت تاسف تکون داد و ما رو کلی شرمنده کرد داشتم از دست می رفتم. برگشتی رفتم انقلاب که مثلن چند تا کتاب واسه شرکت بگیرم . دو سه جا رفتم ولی متاسفانه چاپ جدید نبود برگشتم رفتم شرکت . زنگ زدم به این پسره عوضی که بهش بگم قسطاشو بریزه مثه همیشه نبود به علی زنگ زدم شماره نامشو گرفتم که مثلن دورش بزنم و اونا رو مجاب کردم به اداره نامه بزنن تا از حقوقش کم کنن . این روزها خیلی اوضاع درهم و بر هم هست از دارایی بگیر تا ارزش افزوده تا قرارداد جدید کارکنان تا لیست بیمه و مالیات و خرید و فروش که همه رو هم تلمبار شده اند .خودم هم نمیدونم چی کاره ام این ور اون ور همه کار میکنم و خوشبختانه همه ازم راضیند یه خبر خوب هم داشتم بالاخره بعد مدتها گواهی همکاران سیستم رو گرفتم ولی نقشه های تازه ای برام کشیدند قراره برم کلاسهای خزانه و دارایی و ارزی ، خودم هم دلم میخواد برم ، صفحه اکسپلورر باز کردم خوشحالم كه باز شدو من با هزار شوق خواندمت از اینکه اومدی خوشحال شدم .

دلم برات تنگ شد ولی شادم از اینکه شاید بتونم هنوز هم تو رو داشته باشم ، نامهربونی و فراموشی این روزهای منو به پای مشغله های وقت و بی وقت من بذار که منو از تو و عزیزترین کسان زندگیم دور نگه داشته.

روز عجیبی بود دلم خواست بنویسم از خودم از اوضاع درب و داغون این روزهام از همه این لحظه های سختی که به محابا اومدند و آرام و آرام از جلوی دیدگانم گذشتن و رفتند نمیدونم چی شده نمیدونم فقظ میدونم که تقصیر من نیست از خوبی توست که من بد شدم کاش بقیه متنهای دوستیم رو میدیدی و میخواندی یادت با منه ولی یادت منو بیقرار کرده دلم به حال هر جفتمان میسوزه . کاش میتوانستم کمی نامهربون بودم کمی مثه همه آدمها !!!!!!!!کاش میتونستم گاهی نامهربون بودم . حس کن منو تو این لحظه ها  ُ تو همین لحظه های معصومم که بیقراریم رو برات به ارمغان آوردند بیقراری کلماتم رو به من ببخش
همه لحظه هام شده کتاب خوندن و پرسه زدن تو اینترنت دوباره به دنیای مجازی رفتم به جایی که همیشه از آن بیم داشتم جایم خالی بود !!!!!! اونجا کنار اون همه اسم .....ولی من نبودم دوباره چشم دوختم ولی نبودم .........

کنار پنجره ایستادم به اتاق تنهایی ام برگشتم صبوری رو دوباره به دل خریدم سادگیم رو نادیده گرفتم به شوق تمام و آخرین نای .... را نفس کشیدم هوای نبودنت را

یادم هست که آن شب چقدر نگرانم بودی

ای کاش ...... رو هم .....

+ نوشته شده توسط سام در یکشنبه بیستم فروردین 1391 و ساعت 20:22 |

چیز جدیدی نیست ، حرفای قشنگی هم نمونده برای گفتن

دارم ساده مینویسم ساده اعتراف میکنم ساده میگم گوش کن نگاه کن نیازی به انکار نیست

نمیدونم چی بگم نمیدونم باید بنویسم یا نه

فقط میتونم امیدوار باشم که روزی.....

چاره ای نیست جز .....

 

+ نوشته شده توسط سام در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 و ساعت 11:28 |
داشتم زندگیمو میکردم ، اومدی حالمو،عوض کردی !

این همه راه و اومدی که بری ، که خرابم کنی و برگردی !!

یه نفر داشت با خودش تنهـــا ، زیر این سقف زندگی میکرد !!!
+ نوشته شده توسط سام در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 و ساعت 13:9 |

به بهانه بهار که نماد دوباره زیستن و دوباره آغاز کردن هست ، و بهانه هایی برای از یاد بردن کینه ها
تو این چند روز داشتم کارهای پارسالو مرور میکردم یه نگاه سر سری بهشون انداختم بعضی کارها روبراه بودند بعضی ها نیمه تموم و یه سری هم که براشون خدا خدا میکنم برای همه مان آرزوی روزهای بهتری رو دارم روزهایی که بتونیم به بخشی از خواسته هامون برسیم امیدوارم روزهای سرنوشت ساز همه ی ماها روزهای پر از امید و موفقیت باشه روزهایی که با زمان مبارزه میکنیم و روزهایی که باید انتظارشونو بکشیم ، در هر حال آرزو میکنم به هر اونچه که سزاوارش هستیم برسیم .


***چیزهایی هست که نمیدونیم ،حرفایی هست برای گفتن  که فعلا نمیتونم بگم ولی بماند برای روزی که دلی برای بستن باشد.

***همیشه ناگفته ها بیشتر و بیشتر از حرفایی هست که بزبون میاریم ،گاهی فکر میکنم اگه نبودی میخواستم .......

***همیشه با تو هستم با تو خواهم بود با تمام وجود.

+ نوشته شده توسط سام در یکشنبه ششم فروردین 1391 و ساعت 13:54 |

امروز کارای عقب افتاده ام رو سر و سامان دادم و چند دقیقه ای وقت داشتم که بنویسم این چند روز کلمات مثل بارانی که مشتاقانه سینه کویر انتظارش رو میکشد در ذهنم بی هدف جولان میدادند و من نخواستم که فراموش شوند واسه همین اینجا مینویسم حس میکنم چشمام سیاهی میرن از بس که امروز چشم به مانیتور دوختم و الان بزور میتونم نگهشون دارم هیچ نگرانی در باره آخر سال وجود نداره ولی با اینکه همه چیز رو براهه ولی باید هفته دوم رو بیام سر کار

میخوام یه نفر منو دخیل ببنده به کوچه های باران یه نفر مثه من یه نفر مثه تو یه نفر مثه خودمون انگار دلم میخواهد دورترین مهربانی ها رو بیابم .

گاهی ما انسانها خاطره هایی داریم که فقط و فقط مربوط به خودمون هست نه هیچکس دیگه

و راستی باز چه ساده و بی ریا آغاز می شود باران،عید و چیزایی که دوسشان داریم

خواستم بروم اما انگار کسی در من نام تو را میخواند دارم می روم اما پاهایم به زمین چسبیده اند....چه کرده ای

....تو روزی اتفاق خواهی افتاد ....

+ نوشته شده توسط سام در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 و ساعت 15:19 |

فکر نمیکردم به این زودی برم همیشه تردید داشتم که بمونم یا برم ولی اینبار میدونم برا ی چی دارم میرم و امیدوارم که دیگه بر نگردم

تو این مدت به همه دوستان سر میزدم اما نمیدونم چرا  بیشتر مواقع نظر نمیذاشتم

همه چیز تغییر کرده من هم تا حدودی تغییر کردم و فکر کنم که ثابت قدم شده ام 

 همیشه حرفایی  هست برای گفتن،دردهایی برای کشیدن و رنجهایی برای بردن،و اینگونه ست که ارزش و عیار واقعی هر کس مشخص میشود.

من نیزگهگاهی دزدانه به آسمان نگاه میکنم و ستاره هایی رو نیگاه میکنم که بیشتر شبیه تو هستند.



شاید وقتی دیگر ..........................و تعطیل شد

+ نوشته شده توسط سام در جمعه نوزدهم اسفند 1390 و ساعت 0:8 |

دیشب بارون زد یاد اردیبهشت افتادم خودمو به کنار پنجره رسوندم مدتها بود که نیمه شب بیدار نشده بودم باران بیتابانه و بیقرارتر از همیشه بر شیشه میزد انگار میخواست دردمندی تمام سالها رو به شیشه بکوبه یاد خودم افتادم یاد بیقراری ها و بی تابیهای خودم یاد لحظه های بی تو بودن ، راستی اون شب هم بارون می اومد روزهاست که منتظرم، منتظر اینکه تو مهربانه تر از همیشه باشی منتظر اینکه تو بیایی و آغوش من مامن ترین جای دنیا برایت باشد من از آن روز بیقراری ام رو به باران دادم و چشم براهت مانده ام

و حالا مثه همه روزهایی که ندیده مت مثه همه لحظه هایی که دختر آسمان بودی و بر من نتابیدی دلتنگیهایم را برایت به ارمغان آوردم و منتظر شبی هستم که فرا برسی از بلندیهای آسمان و من سرخوشم به اون لحظه .... دقیقه ها آرام آرام دارن نا امن میشن و لحظه دیدنمان بی تابتر از همیشه قرار هست یه روزی منو و تو آغوش تنهاییهایمان را با هم قسمت کنیم.

من دیگه اون کودک خیالی نیستم هر چند گاهی یادم می رود چند ساله ام  ولی میخوام یادم بمونه امروز سیزده اسفند نود هست . و تو داری در من متولد میشوی عاشقانه تر از همیشه اما انگا ر تو بیخبری ولی من هنوزخوشحالم ، خوشحالتر از همیشه .......

همه چیز از اونجا شروع شد که تو روزی فرارسیدی از دنیای مهربانی از تبار آفتاب و من همان پسرک مغرور و آرام همیشگی برایت از رنجهایم گفتم و از دلتنگیهایم  و تو صبورانه تر از همیشه گوش دادی. بخاطر بودنت ممنونم ولی دلنگران ثانیه هایی هستم که قرار هست اشکها و ناله هایم  تو رو بخواد و من جوابی برایشان نداشته باشم

قرار هست تو همزاد من بشوی قرار هست چشمهایت روزی بر من آهسته وبیصدا خیره بشه دستت بر گردنم حلقه بشه  ، و من آرام آرام گر بگیرم و تورو نفس بکشم در لحظه هایم  و درسکوت آغوشت جا بگیرم بی آنکه بفهمم بی آنکه بدانم برخیزم و تو رو نفس بکشم نگذار بیقراری این روزها یادت بره ، و من با لبخندهایت بخندم با اشکهایت بشکنم از من دلگیر نشو اگر گاهی چیزهایی ازت میخواهم لحظه هایم با تو پر هست بر من خرده مگیر که گاهی دنبال خنده هایت میگردم و پیدایت نمیکنم روزهاست همسایه دیوار به دیواردلم شده ای و من هر روز تنهاتر و بیقرارتر میشم هر جا ی دنیا که باشی روزی میارمت و آرام کنارم مینشانم انگار که سالها در من زندگی کرده باشی و شیرینتر از همه ی روزهای عمرت بخندی

و من عزیز مهربان دوری همه ی این روزها و لحظه های بی تو بودن را دارم فریاد میزنم غریبانه تر از همیشه



می‌روم نقاشی
آسمان ابری است
سبزه‌ها بی‌جنبش در انتظارند
درخت‌ها خاموشند
اگر "در این مزرعه دوردست گندم" باران ببارد
نقاشی نخواهم کرد
به کلبه باغبان خواهم رفت
شهد زردآلویی را که با خود می‌برم خواهم نوشید
بعد شراب سرخ او را
و تو را به یاد خواهم آورد
دل‌رباییهایت را به یاد خواهم آورد
"دیگر به مرگ نخواهم اندیشید
زیبایی تو مرا نجات داده است"
+ نوشته شده توسط سام در شنبه سیزدهم اسفند 1390 و ساعت 15:44 |
+ نوشته شده توسط سام در جمعه دوازدهم اسفند 1390 و ساعت 15:11 |

یک لحظه فکرکردم یک لحظه روبرویت ماندم ثانیه ای گذشت ثانیه ای شاید کوتاهتر از همه لحظه ها..... لحظه ای که تمام آوار رو رویت فرو ریختم نمی دانم شاید اینبار هم اشتباه بکنم شاید .....چه لحظه هایی که با شوق تمام میخواندمت کی گمت کردم میخواهم بروم میخواهم بروم جایی که یکبار دیگر طعم .... رو بچشم دارم میرم.....

دیروز همه ی آهنگ های قدیمی رو گشتم فکر کنم مخم عیب پیدا کرده هر چی گشتم پیدا نکردم ترانه ای که دوستش داشتم و منو به روزهای کودکیم میبرد یاد هوای نیمه ابری دمدمه های غروب می افتم و ترنم بارانی که بر گونه ای تب دار تو میبارید و تو غصه میخوردی دور از چشمان ما و ما هیچ نمی فهمیدیم که چرا!! وما بیخبر از غمی که در چهره آسمونیت بود و روی شانه هایت سنگینی میکرد شاد بودیم با این همه گذشت و من هنوز سخن فرنگیس خانم رو بیاد دارم در باره ات که چی گفت و من چه جوابی بهش دادم ولی امروز بیشتر از همه ی روزها میفهمتت فهمیدم که چرا فرنگیس خانم کنار ما ....داشت .یادمه هر روز عصر گوشه حیاط می ماندم به شوق آمدن کسی که همه وجودم برای آغوش مهربانش گر میگرفت و لمس دستانش مرا گرم میکرد یادم نمیرود اما بعدها که وارد همان حیاط خانه شدم چقدر احساس تنهایی کردم چقدر آرزو کردم که بر گردم به اون روزها چه حالی داشت .هنوز وقتی که برمیگردم خوشحالم که هستی خوشحالم که نفس میکشی خوشحالم که هنوز مردانگی در وجودت زبانه میکشد نیمه شب میرسم و تو با آغوشی باز پذیرایمان میشوی مثه همه ی گذشته ها بمان با من بمان که قدر تمام دنیا دوستت دارم و میخواهم همانند کودکیم با گامهایی نا استوار در آغوشت بگیرم.

همه ی دنیا رو گشتم تا بتونم کسی مثه تو رو پیدا کنم کسی که گذشت در برابرت به زانو مینشست کسی که عطوفت در برابر سر فرو می آورد و بیشتر از همه بخشش میکردی به مردمانی که هیچ چیز جز دعا برات نداشتند باور کن گاهی آرزو میکنم یک نفر باشد مثه تو ، یه نفر که دست منو بگیره و منو ببره به .......

خود من هم نمیدونم که چرا با دیدنت ان همه ذوق زده میشدم چرا هیچ چیز چشمهای خیره مرا پر نمیکنه ، من از تو جز مهربانی چیزی در یاد ندارم میخوام برگردم میخوام به سویت بیایم چرا باید لحظه ها رو در انتظار هم باشیم چرا باید همیشه یاد تو رو در ذهن من پر کنم مگه من اینجوری میخوام یا تو یا .....چرا؟؟؟؟ چرا باید از دریچه کلمات تو رو بخونم و دلتنگیم رو در این سطرها بنویسم میدونی دلم برات تنگ شده برای لبخند زیبای آسمانیت ،

 تمام  وجودم تکه تکه داره نابود میشه جز ناله ها چیزی برایم باقی نمونده چقدر دلم شانه هایی برای گریه کردن میخواد چقدر تو اینجا نیستی چقدر بی تو هستم چقدر بی تو بوده ام من دلم گرفته



در این روزها دوستانی دارم که گاهی آنقدر به من نزدیکند که میتونم آرام بروی شانه هایشان گریه کنم و حسرت همه روزهای بی تو بودن رو خالی کنم و اینجا هم جاییه که حسرت همه ی حرفایی که بر دلم مونده رو بگم  و حسرت بغض هایی که امانم نمیدن

 

من یک....... روستایی ام که تمام وجودم از نامتان پر است من به شوق شماها اینجا مانده ام  میتونم به خیالی از شما ها راضی باشم با این خیال میتونم زوایای ذهنم رو پیش شماها ببرم و صبور باشم نامتونو دوست دارم

6 ماه انتظار کشیدم نامهربونیت رو از یاد بردم تویی که تمام هستی ام را لگد کوب کردی هی انتظار کشیدم و تمام شب رو با سیگارها پر کردم ولی میدانستم که دوباره به روشنی خواهم رسید اون روز که منو دیدی بروی خودت هم نیاوردی ولی بدون نمیبخشمت عوضی یه روزی دوباره پیدات میکنم و انتقام همه ی اون روزهای تلخ رو ازت میگیرم تویی که در نگاهم ...... بودی.

+ نوشته شده توسط سام در دوشنبه هشتم اسفند 1390 و ساعت 20:41 |

دو سال پیش من در وبلاگ :

من فقط میخواستم  بنویسم، خواستم حرف بزنم خواستم درد دل کنم به عبارتی میخواستم اعتراف کنم .و در اینجا با تمام وجود نوشتم ، همه ی اون چیزی رو که جرات گفتنش را به  کسی نداشتم رو اینجا نوشتم بی ترس از شناخته شدن ،

حالا کمتر مینویسم و البته فقط هستم و به همین بودنم هم راضیم من به هیچیک ازمردم شبیه نیستم ، هنوز بوی نم بارون بوی خانه کاهگلی مادر بزرگ تو پریشونی این روزهای سخت رو بیاد دارم و دستهای گر م مادرم رو ،اینجا دلم گرفته برای برهنگی خورشید ،برای آواز مبهم پرندگان سر زمینم، برای گرگرفتن کوره هیزمی خونه مادر بزرگ ،برای صدای ناودان خانه مان ، برای سایه درخت گردوی خانه مان ،برای چلچلی گنجشگان ،برای  شاخه خشکیده درختان هنگامی که کلاغ ها صدای قیل و قالشونو به همه اعلام میکنند ، برای مترسک سر مزرعه ،برای شکوفه های باغچه که میدونم الان شکوفه زدن ، برای ثانیه های قشنگی که تلخی روزها را از من دریغ میکرد . برای زبان مادریم و چشمهای بیقرارتان که یاد آور معنای سکوت برای من هستند .برای روزهای کودکیم در روزهای آفتابی وسط ظهر پاییزکه تمام دلتنگیهای منو در آغوش پر مهرت محو میکرد و من در آغوشت سکوت میکردم. برای تو برای من و برای همه تنگ شده است اگر شما ها همه جا با من هستین پس چرا دلم میگیرد پس چرا دلم تنگ میشود هی بیقرار دیدن و شنیدنتان میشود.

من یک چیزی شدم یک چیزیم هست مرا بنشان کنار خودت مرا بگیر میان آغوشت،مرا آرام کن ،منو بی تاب خودت کن ،منو بگیر از تشویش این روزها،از روزنه اینترنت هر روز نگاهت میکنم تو را میخوانم دلم هوای تو رو داره هر چند فرسنگها ازت دورم مرا بگیر از این همه بی وطنی دلم آغوش بی دغدغه میخواهد.

10 سال قبل

ده سال قبل به کلمات ساده ای می اندیشیدم که تمام زندگی منو پر کرده بود دنیای مرابه لحظه های خوب پیوند میداد به سادگی و به گرمای واژه هایی که الان قدرت نوشتنشونو ندارم برای روزهای خوب گذشته قلاب و ماهیگیری

+ نوشته شده توسط سام در یکشنبه هفتم اسفند 1390 و ساعت 10:10 |

به روزهای پیش پا افتاده‌ای باور دارم
که اینجا هستند
در این دم
کنار من.
تصور كن!

+ نوشته شده توسط سام در شنبه ششم اسفند 1390 و ساعت 9:47 |

گاهی این دلم دلتنگ میشود خیلی ساده

گاهی این نازک دلم یاد چیزاهایی میکند

کنکور

تازه تموم شده بود ولی اینبارهم نه ،این همه بهت فکر کردم وقت گذاشتم همه نوشته هام شبیه تو شد. تازه شده بودم از تو، داشتم میفهمیدمت داشتم انس میگرفتم ، همه نوشته ها رو شبیه تو میدیدم چیزی شبیه ..... مرا ببر یا خود مرا بگیر از این این روزها...  

برای مادرم

هر جا باشم چشم های سیاه تو روبروی من است هر کجا باشم گرمای دستانت رو وقتی که میان انگشتان یخزده ام میگرفتی احساس میکنم دورم ازت ،تلخی و دوری این سالهای بی هم بودنمان را به من ببخش، گاهی فکر میکنم سر به هوا میشوم دلم میگیره دلم هوای کسی رو میکنه ،هوای کسی که تمام بیقراری های اون روزهای سردم را با آغوش پر مهرش گرم میکرد.

برای خودم

فکر کنم آخرین سطرهاست که مینویسم از همه دار و ندارم میخوام بگذرم تا به راهی که پیش روم هست برم باید برم راهی ندارم.....میدونم نگاهت شکسته خواهد شد دارم به اون ظهر لعنتی فکر میکنم که فریادت معلق خواهد ماند

برای فرید

خیلی چیزها برای من معمولی تر از آنچه که فکر میکنم آغاز میشه پنج شنبه ها رو دوست دارم ساده تر از آنچه که فکر کنی دوسش دارم لحظه های با تو بودن خوب هست احساس میکنم تمام نگرانیهای من در آغوش تو از بین میره و بار دیگه سکوت میکنیم .

دیشب


دیشب من با پاهای خودم هر کاری که همیشه گذشته میکردم انجام دادم


برای او که در گذر سالهای نیامده از یاد من نخواهد رفت

نزدیک يک .....  اين‌جا نبوده‌ای ،می ترسي بیایی ؟؟؟
و هيچ‌چیز مانع رفتن تو نیست
من اين‌جايم.
تو فقط بيا و برو.

برای دوست جدیدم

ممنون از اینکه هستی و خوشحالم از اینکه هنوز آدمایی مثه تو پیدا میشن

 

+ نوشته شده توسط سام در پنجشنبه چهارم اسفند 1390 و ساعت 9:20 |

وقتی میرم سمت پنجره، همش فکر میکنم که کی ، رو لبه تخت میشینم پنجره رو نیمه باز میذارم و دوباره همان حکایت همیشگی،سیگارمو که روشن میکنم به هیچی فکر نمیکنم ولی وقتی دودو میدم بیرون اندیشه هام تکونی میخورن و ذهنم دوباره برای چیزایی که در سر دارد می اندیشد.چیزایی مثه ترس،لبخند ،اشک،دلواپسی ،نگرانی و خلوت با تو بودن، کنار پنجره انگار همه چیز من شده است یاد داشتی مینویسم ساده ولی با احساس تا هر کسی بخونه آروم بتونه گریه کنه و متاسف نشه ،برای آخرین به خورشید که برای من غروب ابدی خواهد داشت به درختان به طبیعت به مادرم و به کودکانی که هر روز تو خیابون با اشتیاق اینور و اونور میرن خیره میشوم به آیینه مینگرم و دوباره فکر میکنم حالا ته سیگارم رو هم انداختم دور اینبار به خودم و به فرصتی که برایم مانده فکر میکنم و شاید هم به حماقتم حس ماندن در من قویتر میشود و من دوباره اونو برای روزی دیگر و عصری دیگر نگاه خواهم داشت در خلوتم آرام میگیرم هیچ اتفاقی نیوفتاد همه چیز تموم نشد و زندگی ادامه داردو هیچ اتفاق دیگری نخواد افتاد وقتی که اینبار هم نتونستم

و حالا

و حالا خسته از بعد از ظهرهایی طولانی ، خسته از چهر های بلا تکلیف این مردم ، خسته از چشمان بی پروا و هرزه دوخته شده به ما ،دوباره میمانم دوباره سکوت میکنم برای مدت های مدید و سرخوش میشم به لحظه های شادیم ، هی به خودم نهیب میزنم به خودم میگم که ایستادگی کن ،

نمیدونم ولی بالاخره یک بهار تنهایت میذارم و آنروز من دیگر نیستم  وبا خونسردی و با چهره ای بی تفاوت همه چیز رو ترک میکنم و به درون زمین سفر  میکنم دیگه چیزی برای گفتن نمانده و از من جز همین چند سطر چیزی باقی نمیمونه ، سطرهای در هم نوشته و نامربوط مانند پیام هایی که خیلی دیر میرسن

+ نوشته شده توسط سام در یکشنبه سی ام بهمن 1390 و ساعت 11:51 |

 

باز هم کلافگی، باز هم درماندگی ، باز هم انتظار ،متنفرم از این روزها کی این روزها به پایان میرسه کی تکلیف مشخص میشه،آخر یک روز تکلیفم را مشخص میکنم ، گرچه پایان از همان اول مشخص است .

+ نوشته شده توسط سام در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390 و ساعت 9:46 |

اما روزی ،این مهر را برای تو باز خواهم کرد به یقین ،به چشمهایت سوگند .. ....

و سادگی و ساده دلی جرم همیشگی من بوده و است اما از همه اینها که بگذریم نباید از سادگی من سوء استفاده میکردم !‌ تقصیر من بود که از همه دنیا تنها و تنها به یک چیز دل بستم

.... و چه بد کردم با سادگی دل من !

کلا داستان زندگی آدمها رو انتخاب هستش که تغییر میده،

گاهی باید انتخاب کنی که بد باشی تا حداقل در همان بد بودنت بتوانی خوب باشی

اما وقتی انتخاب کنی که خوب باشی باید بدوی تا خوب تر باشی و

وقتی نمی شوی سرخوردگی به سراغت می آید !‌

می فهمی ؟

فکر....!!

تا حالا تا همین لحظه که دارم می نویسم هیچ وقت نشده بود دلم بخواهد جای کسی باشم

هرگز اتفاق نیفتاده بود !

اما امشب برای اولین بار واقعا از صمیم قلبم خواستم جای اونا ......باشم وموقعیت آنها رو داشته باشم !‌

 

+ نوشته شده توسط سام در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 و ساعت 20:45 |

شاید یک روز .....

به یاد همه ی روزهایی که رفت...

و به سلامتی همه روزهایی که خواهند اومد و تمام تصویرهای سیاه و سفید ِ ذهن ِ من ، که یک روز رنگی خواهند شد .

و آنروز من یک آدمی متفاوتم چون که یاد گرفته ام برای هدفهایم جنگیده ام  و روی پای خود مانده ام و مسئولیت پذیر بوده ام

و رویاهاتو فراموش نکنی... این وسط آدم فقط باید سعی کنه به هدفش برسه و محکم باشه...

و سادگی و ساده دلی جرم همیشگی من بوده

+ نوشته شده توسط سام در پنجشنبه بیستم بهمن 1390 و ساعت 21:33 |

چه سرنوشت غم انگیزی
که کرم ابریشم تمام عمر قفس می بافت
ولی به فکر پریدن بود!

+ نوشته شده توسط سام در پنجشنبه بیستم بهمن 1390 و ساعت 1:55 |

از مــرگ نـمـیـتـرســـم

مـن فـــقـــط نــگــرانــم

کــه در شـــلوغــی آن دنــیــا...
... ... .
.
.
مـــــــادرم را پیــدا نــکنـــم

+ نوشته شده توسط سام در سه شنبه هجدهم بهمن 1390 و ساعت 22:31 |

در انتهای هر سفر
در آینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره ، این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ، کجا
ندیده ای مرا ؟

+ نوشته شده توسط سام در دوشنبه هفدهم بهمن 1390 و ساعت 21:16 |

امروز 16بهمن 90هست و 10روز مونده تا امتحان مهمترین چیزه اینه که فراموشکار شدم و مسایل زود یادم میره با اینکه خیلی خوندم ولی اعتماد بنفس کافی ندارم لحظات سختی دارم و ترس به معنای عمیق کلمه در وجودم بیداد میکنه تصور قبول نشدن برام خیلی سخته اونقدر سخت که از یادآوریش هراسانم با این که میدونم ترس من زاییده یک خیال واهی هست اما گذراندن این روزها بدون این امر ممکن نیست  

چند وقت پیش بود که برای نخستین بار احساس کردم که چقدر محرومم منی که همیشه بودم و همه ی تلاشم را میکردم دلم وحشیانه آرزو میکند که بتونم ، دلم میخواهد و از صمیم قلب آرزو میکنم که شبانه های بیخوابی من بتونه سختی این روزها رو از تنم بیرون بکشه و منو به آرزویم برسونه سالها قبل برای اولین شکست آرام گریستم بیشتر بخاطر نگاههای نگران و ترحم آمیز مادرم و بعدها دومین بار برای تنهایی دلم ، دل بی نهایت خوبم .... اما ....افسوس که ...

امروز نمیخوام هیچ چیز برام ترحم آمیز باشه روزهایی رو بیاد دارم که در اتاق تنهاییم دلم برای قهرمانان کتابهایی که میخواندم و برای قهرمانان فیلمهایی که معصومانه نگاهشان میکردم آرام میگریستم به خاطر دلم رئوف و مهربان قهرمان خاک خوب و بخاطر قهرمان اتاق شماره 6 و کافکا بارها شکستم و برای تسلی دلشان همدرد شدم .

و امروز بخاطر خودم بخاطر چیزهایی که داشتم و بخاطر چیزهایی که باید داشته باشم

+ نوشته شده توسط سام در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 و ساعت 14:48 |
سر به هوا نيستم
اما
هميشه چشم به آسمان دارم
حال عجيبيست
ديدن همان آسماني كه شايد تو
دقايقي پيش
به آن نگاه كردي...
+ نوشته شده توسط سام در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 و ساعت 10:39 |
<